زندگی حس غریبیست که یک مرغ مهاجر دارد
اشعار دل
مهدي جان!
ساعات عمر من همه با درد و غم گذشت دستم بگير که آب از سرم گذشت مي خواستم وقف تو باشم تمام عمر دنيا خلاف آنچه که مي خواستم گذشت از تو و خاطره هایت.... و لبخندهایت... در یک سراشیبی تند... خواب هایم را پس بده!
بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند خدایا! خدایا! ما را ببخش، گناهانی که ما را احاطه کرده و خود از
آن آگاهی نداریم، گناهانی را که میکنیم و با هزار قدرت عقل توجیه میکنیم
و خود از بدی آن آگاهی نداریم. خدایا! تو آنقدر به من
رحمت کرده، و آنچنان مرا مورد عنایت خود قرار دادهای که، من از وجود خود
شرم میکنم، خجالت میکشم که در مقابلت بایستم، و خود را کوچکتر از آن
میدانم که در جواب این همه بزرگواری و پروردگاری، تو را تشکر میکنم و
تشکر را نیز تقصیری و اهانتی به ساحت مقدست میدانم. حسین (ع) بیشتر از آب ... و بزرگ ترین دردش را بی آبی نامیدند. "دکتر علی شریعتی"
از مادرت پرسیدم
گفت :
قطعه62
ردیف اول
یادم آمد می گفتی
" قطعه همان غزل است اگر
سر نداشته باشد "
و تو همان غزل بودی ،
قطعه ...قطعه ... و بی سر...

به گریه هایم دلخوش باشم
وقتی که
هیچ نیوتنی
جاذبه خنده های سیب مرا
کشف نمیکند!
شروع کن,یک قدم با تو
تمام گامهای مانده اش با من
تو بگشا گوش دل
پروردگارت با تو میگوید
ترا در بیکران دنیای تنهایان
رهایت من نخواهم کرد
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
تو بیایی همه ساعتها و ثانیهها
از همین روز، همین لحظه، همین دم عیدند
قیصر امین پور
خدایا!
مردم آنقدر به من محبت کردهاند، و آنچنان مرا از باران لطف و محبت خود
سرشار کردهاند که راستی خجلم، و آنقدر خود را کوچک میبینم که نمیتوانم
از عهده به درآیم، خدایا! تو به من فرصت ده، توانایی ده، تا بتوانم از عهده
برآیم، و شایسته این همه مهر و محبت باشم.
خدایا!
سالها دربه در بودم، به خاطر مستضعفین دنیا مبارزه میکردم، از همه چیز
خود چشم پوشیده بودم، و آرزو میکردم که روزی به ایران عزیز برگردم و همه
استعدادهای خود را به کار اندازم.
خدایا! تو میدانی که تار و پود وجودم با
مهر تو سرشته شده است. از لحظهای که به دنیا آمدهام، نام تو را در گوشم
خواندهاید، و یاد تو را بر قلبم گره زدهاند.
تو میدانی که در سراسر
عمرم، هیچگاه تو را فراموش نکردهام، در سرزمینهای دوردست، فقط تو در
کنارم بودی، در شبهای تار، فقط تو انیس دردها و غمهایم بودی، در صحنههای
خطر، فقط تو مرا محافظت میکردی، اشکهای ریزانم را فقط تو مشاهده
مینمودی، بر قلب مجروحم، فقط یاد تو و ذکر مرهم میگذاشت.
خدایا!
تو میدانی که من در زندگی پرتلاطم خود، لحظهای تو را فراموش نکردهام.
همهجا به طرفداری حق قیام کردهام، حق را گفتهام، از مکتب مقدس تو از هر
شرایطی دفاع کردهام، کمال و جمال و جلال تو را بر همة مخالفان و منکران
وجودت عرضه کردم، و از تهمت و بدگوییها و ناسزاهای آنها ابا نکردم.
در
آن روزگاری که طرفداری از اسلام، به ارتجاع و قهقراگری، تعبیر میشد، و
کمتر کسی جرأت میکرد که از مکتب مقدس تو دفاع کند، من در همهجا، حتی در
سرزمینهای کفر، علم اسلام را برمیافراشتم، و با تبلیغ منطقی و قلبی خود،
همه مخالفین را وادار به احترام میکردم، و تو! ای خدای بزرگ! خوب میدانی
که این، فقط براساس اعتقاد و ایمان قلبی من بود، و هیچ محرک دیگری جز تو
نمیتوانست داشته باشد.
خدایا! از آنچه کردهام اجر
نمیخواهم، و به خاطر فداکاریهای خود بر تو فخر نمیفروشم، آنچه داشتهام
تو دادهای، و آنچه کردهام تو میسر نمودهای، همه استعدادهای من، همه
قدرتهای من، همه وجود من زاده اراده تو است، من از خود چیزی ندارم که
ارائه دهم، از خود کاری نکردهام که پاداشی بخواهم.
خدایا!
عذر میخواهم از این که، به خود اجازه میدهم که با تو راز و نیاز کنم،
عذر میخوهم که ادعاهای زیاد دارم، در مقابل تو اظهار وجود میکنم، درحالی
که خوب میدانم وجود من زاییده ارادة من نیست، و بدون خواسته تو هیچ و
پوچم.
عجیب آنکه از خود میگویم، منم میزنم، خواهش دارم و آرزو میکنم.
خدایا! تو مرا عشق کردی که در قلب عشاق بسوزم.
تو مرا اشک کردی که در چشم یتیمان بجوشم.
تو مرا آه کردی، که از سینه بیوهزنان و درمندان به آسمان صعود کنم.
تو مرا فریاد کردی، که کلمه حق را هرچه رساتر برابر جباران اعلام نمایم.
تو مرا حجت قراردادی، تا کسی نتواند خود را فریب دهد.
تو مرا مقیاس سنجش قراردادی تا مظهر ارزشهای خدایی باشم. تا صدق و اخلاص و عشق و فداکاری را بنمایانم.
تو
تاروپود وجود مرا با غم و درد سرشتی، تو مرا به آتش عشق سوختی. تو مرا در
طوفان حوادث پرداختی، در کوره درد و غم گداختی، تو مرا در دریای مصیبت و
بلا غرق کردی، و در کویر فقر و حرمان و تنهایی سوزاندی.
خدایا! هنگامی
که غرش رعدآسای من، در بحبوحه حوادث میشد و به کسی نمیرسید، هنگامی که
فریاد استغاثه من در میان فحشها و دروغها و تهمتها ناپدید میشد، تو! ای
خدای من!، ناله ضعیف شبانگاه مرا میشنیدی، و بر قلب سوختهام نور
میتافتی و به استثغاثهام جواب میگفتی.
تو در مواقع خطر مرا تنها
نگذاشتی، تو در کویر تنهایی، انیس شبهای تار من شدی، تو در ظلمت ناامیدی،
دست مرا گرفتی و کمک کردی، در ایامی که هیچ عقل و منطقی قادر به محاسبه و
پیشبینی نبود، تو بر دلم الهام کردی و به رضا و توکل مرا مسلح نمودی، . در
میان ابرهای ابهام، در مسیر تاریک و مجهول و وحشتناک، مرا هدایت کردی.
خدایا!
خسته و دلشکستهام، مظلوم از ظلم تاریخ، پژمرده از جهل و اجتماع ناتوان
در مقابل طوفان حوادث، ناامید در برابر افق مبهم و مجهول، تنها، بیکس،
فقیر در کویر سوزان زندگی، محبوس در زندان آهنین حیات.
دل غمزده و
دردمندم آرزوی آزادی میکند، وروح پژمردهام خواهش پرواز دارد، تا از این
غربتکده سیاه، ردای خود را به وادی عدم بکشاند و از بار هستی برهد، ودر
عالم نیستی فقط با خدای خود به وحدت برسد.
ای خدای بزرگ!
تو را شکر میکنم که راه شهادت را بر من گشودی، دریچهای پرافتخار از این
دنیای خاکی به سوی آسمانها باز کردی، و لذتبخشترین امید حیاتم را
دراختیارم گذاشتی، و به امید استخلاص، تحمل همه دردها و غمها و شکنجهها
را میسر کردی.

فرزند؟من را نه مادری نه پدری، بنویس اولین یتیم خلقت
محل تولد؟بهشت پاك
داری تو ضامنی؟ بلی
تشنه لبیک بود...
افسوس که به جای افکارش زخم های تنش را نشانمان دادن
| Design By : Pars Skin |
